دیروز 27/11/1391

سلام عزیز دل مامان خوبی پسرم امروز شنبه هست و من دارم صبح خیلی زود این پست رو برات می ذارم هوا هم مثل روزای دیگه سرد نیست و اصلا مثل هوای زمستون نیست و خدا رو شکر تو گل پسری هم خوب خوبی
دیروز مامان دنیا تصمیم گرفت برای گل پسری یه کم خرید عید کنه و از اونجایی که بابا رامین سرکار بود با خاله سعیده و خاله و رویا و سمیرا و گل پسری روانه خرید شدیم و هر کی ازت می پرسید پوریا کجا میری می گفتی می خوام برم بلوز و شلوار بهریم و تازه هم وقتی خاله رویا رو دیدی گفتی خاله رویا می یای بریم هرید؟؟ خلاصه راهی مرکز خرید شدیم و بابایی زحمت کشید و ما رو رسوند اونجا و هنوز از ماشین پیاده نشده بودیم چشمت به یه مغازه افتاد که دوغ داشت و شروع کردی که مامان دنیا برو برام بوق بخر !!!
یه کم جلوتر هم پشت یه مغازه یه عالمه آبمیوه دیدی و دوباره سروصدا که خاله سعیده برو آبمیده بخر

اینا همه ماجراهای داخل ماشین بود تازه وقتی پیاده شدیم و رفتیم به یه مرکز خرید دیگه اونجا اول از همه گفتی که من باتونک می خوام بعدش هم از اونجایی که خیلی شلوغ بود با خاله رویا رفتی تا یه کم اطراف رو بگردی که هم مامانم دنیا راحت خرید کنه و هم توی عسلی زیاد خسته نشی و شما رو برد طبقه بالا تا اون پایین رو ببینی و از اونجایی که خیلی شلوغ بود می گفتی اینجا عروسی هیه؟ بعد خاله رویا بهت گفت که اینجا عروسی نیست همه اومدن که خرید کنن برای عید و شما هم باز جواب دادی نه اینجا عروسه خاله سعیده اس!!!!!
بعد از یه دور طولانی توی اون پاساژ به یه پاساژ دیگه رفتیم و شما هم که حسابی از خجالت شکمت دراومده بودی و بعد از خوردن دوغ و چیپس هنوز هم موفق نشده بودیم برات چیزی بخریم تا دوغ خوردنت به پایان رسید گفتی مامان دنیا صبر کن ببینم اون پایین چی داره بریم بخری بخوریم . خلاصه بعد از یه عالمه گشت و گذار یه کمی برای شما لباس خریدیم و بعد هم راهی خونه شدیم توی راه از شدت خستگی تو ماشین خوابیدی و بعد هم تو خونه با یه عالمه ذوق و شوق لباسات رو به همه نشون میدادی
عزیز دلم امیدوارم که صدها سال از این عیدها بری خرید و همیشه شاد و خرم و سرزنده باشی
اینم تقدیم به همه ی دوستای عزیزم



دیروز 27/11/1391
